|
شمیم شب
|
||
|
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من.. |
حریف یک تن مرده بزن بروی تنت
که شکل یک زن مرده شود سزای منت!
تمام یک تلفن در تنت به شعله شکست...
فضای خالی اینجا که هی شده وطنت!
درازیک کفنم توی دست خالی باد
وول شده به هوا روی قالی چمنت
و هی دلم که بخواهدشوم زن دو سه مرد
که جم شده همگی توی ماهی لجنت!
نوک کلاغ سیاهی تپیده در دل تو
و جیغ ممتد یک زن شده صدای زنت
منی دوید و دوید از پی خدای زمین
زمین که بوده خدای همین منی و همین!
کجای این ظلماتم درون سایه ی نور؟
واین کلاغ سمج می زند مرا..که صبور!
درون قبر کسی ماهی تری دیدم...
که داد اوبه هوا،قاضی کری دیدم!!
و ماهی از دهنم طعم مرگ را می داد
به زادگاه کفن حرف مرگ را می زاد!!!
۲)پـــــــــــــــــــــــرواز
پرواز را مجالی نیست نازنین...
با بالهای بریده
-آسمان که سهل!-
مرا در تمدن هزاره های رنگی نیز جایی نیست!!!
ارزیده ام...
به پستانک کودکی یتیم
در دشت های خواب آلود!
ارزیده ام...
به قصه ای کوتاه
در فرهنگ صدای دندان ها
که
خ
ر
چ
خ
ر
چ ادای فرعون را حفظ می شوند!
مادرم از درد
مرا به دی بخشید!
ومن خوشحال
راه کهکشان را
روی سینه ام ریخته بودم!
و دهانم قرص،محکم بود
که صدای زنگوله ی
پای ستارگان بیرون نپرد!
***
فکر کن تمام آسمان مال ماست
پرواز ها را دم بریده اند!
با پرهای کلاغان
مارها مسافران کعبه شده اند!
فکر کن شبی روی دستان ملتهب ماه لیز بخوریم
و آنجا دستان پدرم را
پل می زنم روی چشمانم:
که من حالاباهوش ترین پرنده ای هستم
که مرا خرچ خرچ
جویده اند!
۳)فرارکن پتــــــــــــــرس!
فرار کن پترس!
دستانت را از دهان زندگی بکش
که می خواهد جیغ بزند!
فرار کن...
از تمام گنجشک های صیاد
گربه های ترسو!
از قاتلان مصعوم ...
با شاخ های فرو نشسته
در بستر تفکرات ساده اشان!
فرارکن!
***
دستان معشوقهی کوچکت را
با دامن سیاه پرچین
که مرغ های بار دار را دانه می دهد ببوس!
او هر سال پروانه های مونس سبزی و سرور می آورد
و حسدت روزنه ای کور می کند
که تو دست در دستانش داری!
رهایش کن!
این سرودی نبود
که با صدای سوشیانت سر دهی
و دست های نر و ماده را شیر طهارت بریزی!
معشوقه ات نگاههای مصورت را بر دیوار قاب کرده
و می داند
که تو با کوله باری پر از
تپش های غاز های وحشی
و ریشه های بارور رعد و برق
سر می رسی!
صدایش را بشنو...
فــــــــــــــــــــــــــرار کن پتـــــــــــــرس!!!
باسلام...
در سینه کسی که راز پنهانش نیست چون زنده نماید او،ولی جانش نیست
رو!درد طلب كه علتت بي درديست... درديست كه هيچگونه درمانش نيست!
بعد از یک دوره ی تقریبا طولانی باز هم آمدم....راستش تصمیمی برای آپ کردن یا نکردن وبلاگ نداشتم و این خودش نوعی بی تصمیمی محسوب میشد!واگر امشب خواستم چیزی بنویسم دلم خواست و من اجابت کردم...
!می گذرم از تمام حرفها و اتفاق ها...و ممنونم از کسانی که در بدترین شرایط تنهایم نگذاشتند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
***با سه کار که هیچ ربطی بهم ندارند،زنده بودنم را اعلام می کنم!***
(۱):
((دلقک))
با چهره اي دلقك سوخته
مي رقصم بر تمام كليسا هاي آتن
وچرخ مي زنم
كه فاتح شده ام!
مدام عكس بگيريد
تا گول بخورم و سرم را بكنم توي ماه
و بتركم از شر حسودي كه نوازش مي كند!
ʤ
برق مي زنم
برق مي زنم
تا
خشك مي شوم
و قاب مي شوم روي ديوار!
پروانه را پرواز بنوشان...
و چايت را هم بزن
با چشمهاي دلقكي كه
با فك دراز
قهقهه زنان
فاتح شده بود!
(۲)
((گندم))
صدای برخاست:
که گندم زاییده ام!
به شکرانه ی نگاه لوچ زکیه
و نگاه های هیز اسماعیل
گندمی زاده شد
که توی کوچه ای می دود
که بادار شود!
ʤ
گندم!!!
روی دریایی لیز می خورم
که بی قرار چشمهای نجیب تو ام!
مرا ترسي از دريا نيست
كه عاشقت شده ام!
ʤ
من دلتنگ آن عصر هاي پنچ شنبه ام
...
كه مي گيرد و مي پاشد،
روي صورتم....
بوي گندمي كه-بي آفتاب!-
لوچ و هيز شده بود!
(۳)
((معصوم))
معصومیتی پریده رنگ
روی دستانم سنگینی می کند!
بگو...
کجای جهان این کودک بیمار را
جای دهم؟
که نه آسیبی به دستهای من برساند
ونه به چشمهای تو!
من از تمام روزهای گندخود
که نظاره گر ناجی بلند قد بوده ام بیزارم!!!
من دلم معصومیتی می خواهد
که خودم،با دستهای خودم
دور گردنش حلقه کرده،خاکش کردم!
ʤ
من اعجوبه اي را مي شناسم
كه درون من به خواب رفته
هر مرده اي را زنده مي كند
حتي كودك معصوم من را!
|
|