تبليغاتX
شمیم شب
 
شمیم شب
 
 
 
این وبلاگ متلق به کس دیگری می باشد

 

استفاده از آن برای پریا شجاعیان حرام می گردد

 

این وبلاگ به علت دوست داشتنی از

جنس نفرت تا مدت همیشه تعطیل 

 

می گردد!!!!

هکر بابا طاهر

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
 ((چند لحظه بیشتر...))

هوا سرد بود.از آن روز های سردی که هر 

سال یکی دو روز بیشترطولنمی کشید.باد

که می وزید تا مغز استخوان هر جنبنده ای

نفوذ می کرد.همه چیز یخ زده بود . حتی

صدای آزار دهنده ی بوق اتومبیل ها .صدایی

اگرگاه گداری به گوش می رسید، صدای

زمزمه وار رهگذری بود که فحش می داد .

 برف باریده بود روی ماشین های ساکن کنار

 خیابان، روی سایه بان مغازه ها وداخل پیاده

 روی کنار خیابان وجلوی مغازه ها تلانبار شده

 بود.مردم پشت سرهم تنه می زدند و دور

 می شدند. دیگر سریع قدم بر نمی داشت.

قدم هایش مثل نفس هایش به شماره

افتاده بودند. راه زیادی نمانده بود. برف هنوز

هم می بارید اما نه مثل دیشب . آرام و تکه

 تکه می بارید. خورشیدهم کم کم روشن می

 شد. مردم  یقه ی پالتو هاشان را بالا داده

 بودند و کیف بدست وباعجله والبته با لرزی

که برف در وجودشان خالی می کرد، روبه

سوی محل کار یا تحصیل شان سرازیر بودند.

عده ای زیر و دوروبر ایستگاه های اتوبوس

خشکشان زده بود. دو سه قدمی بیشتر

نمانده بود. مطمئن بودکه  امروز هم مثل

همیشه دومین نفری است که سر قرارشان

 می رسد. همیشه قرارشان همان جا بود

جلوی سومین مغازه از آخر خیابان. « سلام ،

 ببخش که  کمی دیر شد. آخه هوا...» ابرو

هایش را بالا می برد و زل می زند توی چشمهای مشکی پر رنگش. « آره راست می

 گی دارم بهونه میارم که نگم... » . دستش را

 بالا تر می آورد و می گیراند لای میله های

 حفاظ جلوی مغازه. سرش را نزدیک تر می

برد. باد زوزه می کشدو فضای مابین شیشه

 ی ویترین و حفاظ فلزی را سردتر می کند.

آب دماغش را بالا می کشد. « راستی تا حالا

 گفته بودم که تورو چقدر... . »  مردی تنه می

 زند و اورا از حفاظ فلزی جدا می کند. لحظه

 ای سکوت می کندواز چشمها ی مشکی

 پررنگ جدامی شود. بی تفاوت به تنه ای که

خورده است، بر می گردد و دوباره جلوی

مغازه می ایستد. نگاهش را سرشار از

 کنجکاوی می بیند وادامه می دهد:« آخه تو

با همه فرق داری ... و درست مثل منی. اصلا

 خود منی. » از حفاظ فلزی جدا می شود و

پشت به مغازه تکیه می دهد به حفاظ.  به

 انتهای پیاده رو خیره می شود. طوری نگاه

می کند که انگار می خواهد آخرین جنبنده را

در انتهایی ترین نقطه ی خیابان ببیند. برف

 روی شانه های پالتوی مشکی رنگش لایه

 ای سفید رنگ جا گذاشته است. لبهایش را

روی یکدیگر فشار می دهد. « من یکی که

 عادت کردم. مردم همه مثل هم اند ، تا حالا

میون این همه ملت یکی پیدا نشده که...» به

 سرعت نیم دور می چرخد وروبه ویترین

مغازه داد می زند« می دونم که خوب می

فهمی چی دارم می گم...» مشت محکمی

به حصار فلزی می زند. «خوب تو هم یه

چیزی بگو ...چرا لال شدی؟!» لحظه ای

ساکت می شود.  زیاده روی کرده ، ناراحتی

 را از چهره اش می خواند . خورشید بالا تر

آمده است. مردم هنوزهم تنه می زنند. داخل

 ویترین را خوب نمی تواند ببیند. روی شیشه

 ی ویترین تصویر صورتی کشیده با دو سوراخ

 تاریک و لب و لوچه ای سرخ و آویزان را خوب

 می تواند تشخیص دهد. « خب... خب .. تو

رو هم هیچ کس نمی بینه با این که درست

جلوی چشمشونی. بارها برام اتفاق افتاده

 که توی چشماشون خیره شدم ولی ...فقط

سه چهار ثانیه بیشتر نخواستن  نگاهمو

تحمل کنن ولی اون روز که تورو دیدم...»

 هوای سرد مقابل صورتش را با دمی عمیق

 به داخل می مکد ودرحالی که لبخندی

 گوشه ی لبش نشسته و نگاهش را به زمین

 دوخته است ، سرش را چند بار به چپ و راست تکان می دهد و نفسش را بیرون می

دهد. بخار حاصل از باز دم صورت دختر را

درحاله فرو می برد. دختر دستش را بالا آورده

 ودر کنار عینک زیبایی که به چشم دارد

متوقف کرده است. ساعد سفید رنگش با آن

ساعت نقره ، که از آستین کت آبی رنگش

بیرون آمده ، ویقه ی باز که تا خط سینه اش

 امتداد پیدا کرده است ، جذاب ترین تصویری

 است که می توان از او دید.چشمهایش

 مشکی رنگ بودند ولی آنچه چشمهایش را

 جذاب تر می کرد آبروهایش بود. ابروهایی

بالا رفته با شکستی در انتها و کشیدگی

نرمی روبه پایین . لبهایی با رژ صورتی رنگ با

 حالتی که انگار هرلحظه در ابتدای  یک لبخند

 باشند . خورشید دیگر کاملا طلوع کرده بود 

 وپسر با این که دیگر نمی توانست چیزی را

در داخل ویترین تشخیص دهد ولی همچنان

مسیر نگاهش را تغییر نمی داد مطمئن بود

که هنوز نگاهش می کند.  تصویر مرد چاقی

را که در حال طی کردن عرض خیابان بود در

شیشه ویترین تشخیص داد.« دیگه باید

 برم... تا فردا»  .   یقه ی پالتو اش را بالا می

 دهد و راه آمده را بر می گردد .مرد چاقی در

 حالی که دسته کلیدش را  بالا و پایین می

اندازد عرض خیابان را طی می کند. پسر را از

 پشت دید می زند و سرش را تکان می دهد .

-من راه نشین(پریا)-

 
 
 
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
                 (( هیچ جا))

جای من از ابتدا معلوم بود!

-هیچ جا را نشانم دهید!

و پوکی مرا به آوارگی ام ببخشایید...

تاوان من جدا...

باشد...

قبول!

جایم را نشان دهید!

***

و عضلات شعرم باز کشید...

-دکتر خوب سراغ ندارید؟

و شاید پوکی من استخوان های شعرم را لرزاند!

***

تو نشانم بده...

نه!!!

با دستانت روی لبهایم آدرس را نقاشی کن!

دکتر تویی!

به!!!

-مطب خالی شما هم که روبروی هیچ جاست!

میدانم...!

بی نوبه مرا رد می کنی!

شعر نبوده ام اصلا بمیرد!

من دکتر را می خواهم!!!

باهم شعر دوباره می زاییم!

و من عشقمان را در بیمارستان خیابان هیچ می زایم!

آقای دکتر...؟

پدر که شدی شعر پر اشترا کمان را بزرگ کن!

باشد!

هر شب...نان با شعر نگاهتان!

قبول...!

ولی آقای دکتر؟

یادتان نرود...

فرزندمان-شعر عشق-را

از قرص های مادرش دهید!

تا....

"هيچ جافقط مال ما باشد"

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

اه ....باز هم صبح!...روی میز را نگریست باز هم پنیر ترشیده با نان چند روز قبل.پس چرا نمی توانست به این وضع عادت کند؟؟سرش را تکان داد وزیر چشمی زنش را پایید"لباس سیاه زنش اعصابش را به هم میریخت ولی می دانست که جای اغتراض نبودو اگر هم بود ...سرش را تکان داد و دخترش را نگریست :دخترک با عجله لقمه می گرفت و بی آنکه لقمه را بجود آنرا فرو می داد فکر کرد چطور می توانست نسبت بوی بد نان و پنیر بی توجه باشد؟زنش هم ساکت بود و چیزی نمی خورد!دندان هایش را روی هم سایید :شاید هنوز هم ناراحت بود؟!

صدایی نا هنجار توجهش را جلب کرد،دخترش صدای زیادی راه انداخته بود،مخصوصا هر وقت که پایش را به هوا می پراند:لگدی هم نثار لبه ی میز شد و با هر بار ضر به دل او می لرزید!دخترک لحظه ای قرار نداشت،بر خاست:

-من کلاس دارم شاید دیر کردم!

عصبی لبخند زد:دخترش دروغگوی ما هری نبود!بلند شد و پشت سر دخترک از پله ها سرازیر شداز کوچه ی خودشان و چند کوچه ی دیگر گذشتنددخترش جلوی یک گل فروشی ایستاد،او هم منتظر ماند چند ثانیه ای گذشت که دخترک با دسته گلی خارج شد ،نفسش را به ارامی بیرون دادوفکر کرد:چرا دور گل های رز روبان سیاه پیچیده شده بود؟هیچ وقت از کار های دخترش سر در نمی اورد این هم مثل بقیه!!!باز هم رفتند !پاهایش خسته شده بود!احساس میکرد چند سالی بود که دور خودشان می چرخند.تا اینکه دخترک ایستاد! بی اختیار خنده اش گرفت.برای قرارهای عاشقانه هیچ جایی مناسب تر از قبرستان نبود؟!! دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و قهقهه زد دخترش متوجه شد و پشت سرش را نگریست او را دید اما بی توجه به راه خود ادامه داد .دخترک روی قبرها راه می رفت و نگاه منتظرش به در دیگرگورستان خیره مانده بود.هوا گرم بود و دختر نفس نفس زنان روی قبری نشست!اینبار گریه اش گرفته بودچرا باید روی آن قبر می نشت؟!! جلو تر رفت و ملتمسانه دخترش را نگریست ولی او فقط به در نگاه می کرد! کاری از دستش بر نمی آمد و منتظر ماند... پسری از در وارد شد.باز هم نگریست :پسرک بد جوری شبیه برادرش بود و این کمی نگرانش می کرد ...همدیگر را در اغوش کشیدند ولی گلها نبود!گویی تنها چیزی که در یاد دخترش نبود گلها بودند!چه کار باید می کرد؟؟آیا فقط برای پی بردن به راز دخترش نیامده بود؟پس منتظر چه بود؟حرکت کرد چند قدمی مانده بود که حس کرد دستی از عقب او را گرفت!عجولانه و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیاندازد به راه خودش ادامه داد .ناگهان دستها هلش دادند و او محکم نقش بر زمین شد،هوا داشت تاریک میشد ولی تشخیص هیکل نا نجیب برادرش دشوار نبود!

***

چشمهایش را که باز کرد هیچ جا را نمی دید ،تاریکی و سیاهی جایی برای دیدن نمی گذاشت.صدای خروپف مردانه ای از کنارش می آمد،خواست بلند شود ولی نتوانست گویی شی ای بزرگ روی سینه اش سنگینی می کرد!اینجا کجا بود؟چند ثا نیه ای گذشت...کم کم نفس کشیدن برایش دشوار میشد پایش هم به طرز عجیبی می خارید مثل اینکه چیززبری بر سطح پایش کشیده میشد با دقت نگریست دو چشم نگاهش می کردند!چشمهایش را بست تا دوباره بخوابد بخوابد حتما داشت خواب می دید،اما دوباره پایش عصبی به هوا بر خواست،کلافه فکر کرد:کاش صدای سگ را نشنیده بود!به بدنش حرکتی داد تا کمی هوا به داخل برسد صدای خروپف هم همچنان می آمد احساس کرد دستش مورمور میشود با فشار مشتش را گشود:اه،حالش داشت بهم می ریخت.....چند کرم دراز خونی درون دستش وول می خوردند!ساکت ماند!نمی دانست هنوزنفس می کشید یا نه؟ناگهان صدای خروپف قطع شد گویا شخص مجهول بغل دستی هم متوجه فریاد های بیرون شده بود!گوش داد:"این صدای دخترش بود!"مجبور بود بر خیزد!نیم خیز بلند محکمی بر داشت ودید خاک هایی به اطراف ریخت!یعنی چه؟یعنی او مرده بود؟پس چرا با لای سرش سنگی نبود؟در آن لحظه دخترش برایش مهم تر از هر چیز دیگر بود!سگ را لگدی محکم زد سگ بیش از اندازه لاغر بود بودو درد مند زوزه ای کشید و شاید هم...مرد!!!صدای فریاد باز کمک می خواست با حرص کف دست دستهای خون آلودش را روی زمین کشید!سریع به راه افتاد ولی صدا از کجا می آمد؟اینبار داشت می دوید خسته شده بود صدا هم داشت قطع می شد!آسوده و پر تپش کنار قبری ،روی خاک ها نشست!اما دوباره گوش ها یش تیز شد...صدای هلهله وکف می آمد ،بر خاست و پشت دیوار را نگریست زنش در لباس عروسی دو شادوش برادرش راه می رفت آرام روی قبر سر خورد از اول هم می دا نست اینطور میشود قبر را نگاهی انداخت "پس این قبر مال که بود؟چند لحظه ای سپری شد که ناگهان صدای صلوات بر خاست گروهی به آرامی راه می رفتند و جنازه ای را بالای سرشان حمل می کردند ایستاد دوباره صدای فریاد به گوشش رسید صدای دخترش که می خواست دفنش نکنند حرکتی نکرد،خسته تر از آنی بود که بلند شود گریه هم نکرد بر خاست با قدم های سنگین راه می رفت!ولی به کجا؟نمی دانست!آسمان گرگ و میش بود داشت صبح می شد یا شب؟پاهایش تقریبا روی زمین کشیده می شدند!نشست به نظرش کنار همان قبر بود!خوابش می آمد خمیازه ای دراز کشید!اما باید به خانه بر می گشت!

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
و چون خاک من سرد بود...

هر روز داد میزدم!

تا....

کسی گفت:ریشه هایت را نگا هی کن!

و من مدام خم می شدم!

و آنقدر خم شدم

تا....

شکستم!!؟!

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
 
  بالا