تبليغاتX
شمیم شب
 
شمیم شب
 
 
 

اه ....باز هم صبح!...روی میز را نگریست باز هم پنیر ترشیده با نان چند روز قبل.پس چرا نمی توانست به این وضع عادت کند؟؟سرش را تکان داد وزیر چشمی زنش را پایید"لباس سیاه زنش اعصابش را به هم میریخت ولی می دانست که جای اغتراض نبودو اگر هم بود ...سرش را تکان داد و دخترش را نگریست :دخترک با عجله لقمه می گرفت و بی آنکه لقمه را بجود آنرا فرو می داد فکر کرد چطور می توانست نسبت بوی بد نان و پنیر بی توجه باشد؟زنش هم ساکت بود و چیزی نمی خورد!دندان هایش را روی هم سایید :شاید هنوز هم ناراحت بود؟!

صدایی نا هنجار توجهش را جلب کرد،دخترش صدای زیادی راه انداخته بود،مخصوصا هر وقت که پایش را به هوا می پراند:لگدی هم نثار لبه ی میز شد و با هر بار ضر به دل او می لرزید!دخترک لحظه ای قرار نداشت،بر خاست:

-من کلاس دارم شاید دیر کردم!

عصبی لبخند زد:دخترش دروغگوی ما هری نبود!بلند شد و پشت سر دخترک از پله ها سرازیر شداز کوچه ی خودشان و چند کوچه ی دیگر گذشتنددخترش جلوی یک گل فروشی ایستاد،او هم منتظر ماند چند ثانیه ای گذشت که دخترک با دسته گلی خارج شد ،نفسش را به ارامی بیرون دادوفکر کرد:چرا دور گل های رز روبان سیاه پیچیده شده بود؟هیچ وقت از کار های دخترش سر در نمی اورد این هم مثل بقیه!!!باز هم رفتند !پاهایش خسته شده بود!احساس میکرد چند سالی بود که دور خودشان می چرخند.تا اینکه دخترک ایستاد! بی اختیار خنده اش گرفت.برای قرارهای عاشقانه هیچ جایی مناسب تر از قبرستان نبود؟!! دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و قهقهه زد دخترش متوجه شد و پشت سرش را نگریست او را دید اما بی توجه به راه خود ادامه داد .دخترک روی قبرها راه می رفت و نگاه منتظرش به در دیگرگورستان خیره مانده بود.هوا گرم بود و دختر نفس نفس زنان روی قبری نشست!اینبار گریه اش گرفته بودچرا باید روی آن قبر می نشت؟!! جلو تر رفت و ملتمسانه دخترش را نگریست ولی او فقط به در نگاه می کرد! کاری از دستش بر نمی آمد و منتظر ماند... پسری از در وارد شد.باز هم نگریست :پسرک بد جوری شبیه برادرش بود و این کمی نگرانش می کرد ...همدیگر را در اغوش کشیدند ولی گلها نبود!گویی تنها چیزی که در یاد دخترش نبود گلها بودند!چه کار باید می کرد؟؟آیا فقط برای پی بردن به راز دخترش نیامده بود؟پس منتظر چه بود؟حرکت کرد چند قدمی مانده بود که حس کرد دستی از عقب او را گرفت!عجولانه و بی آنکه نگاهی به پشت سر بیاندازد به راه خودش ادامه داد .ناگهان دستها هلش دادند و او محکم نقش بر زمین شد،هوا داشت تاریک میشد ولی تشخیص هیکل نا نجیب برادرش دشوار نبود!

***

چشمهایش را که باز کرد هیچ جا را نمی دید ،تاریکی و سیاهی جایی برای دیدن نمی گذاشت.صدای خروپف مردانه ای از کنارش می آمد،خواست بلند شود ولی نتوانست گویی شی ای بزرگ روی سینه اش سنگینی می کرد!اینجا کجا بود؟چند ثا نیه ای گذشت...کم کم نفس کشیدن برایش دشوار میشد پایش هم به طرز عجیبی می خارید مثل اینکه چیززبری بر سطح پایش کشیده میشد با دقت نگریست دو چشم نگاهش می کردند!چشمهایش را بست تا دوباره بخوابد بخوابد حتما داشت خواب می دید،اما دوباره پایش عصبی به هوا بر خواست،کلافه فکر کرد:کاش صدای سگ را نشنیده بود!به بدنش حرکتی داد تا کمی هوا به داخل برسد صدای خروپف هم همچنان می آمد احساس کرد دستش مورمور میشود با فشار مشتش را گشود:اه،حالش داشت بهم می ریخت.....چند کرم دراز خونی درون دستش وول می خوردند!ساکت ماند!نمی دانست هنوزنفس می کشید یا نه؟ناگهان صدای خروپف قطع شد گویا شخص مجهول بغل دستی هم متوجه فریاد های بیرون شده بود!گوش داد:"این صدای دخترش بود!"مجبور بود بر خیزد!نیم خیز بلند محکمی بر داشت ودید خاک هایی به اطراف ریخت!یعنی چه؟یعنی او مرده بود؟پس چرا با لای سرش سنگی نبود؟در آن لحظه دخترش برایش مهم تر از هر چیز دیگر بود!سگ را لگدی محکم زد سگ بیش از اندازه لاغر بود بودو درد مند زوزه ای کشید و شاید هم...مرد!!!صدای فریاد باز کمک می خواست با حرص کف دست دستهای خون آلودش را روی زمین کشید!سریع به راه افتاد ولی صدا از کجا می آمد؟اینبار داشت می دوید خسته شده بود صدا هم داشت قطع می شد!آسوده و پر تپش کنار قبری ،روی خاک ها نشست!اما دوباره گوش ها یش تیز شد...صدای هلهله وکف می آمد ،بر خاست و پشت دیوار را نگریست زنش در لباس عروسی دو شادوش برادرش راه می رفت آرام روی قبر سر خورد از اول هم می دا نست اینطور میشود قبر را نگاهی انداخت "پس این قبر مال که بود؟چند لحظه ای سپری شد که ناگهان صدای صلوات بر خاست گروهی به آرامی راه می رفتند و جنازه ای را بالای سرشان حمل می کردند ایستاد دوباره صدای فریاد به گوشش رسید صدای دخترش که می خواست دفنش نکنند حرکتی نکرد،خسته تر از آنی بود که بلند شود گریه هم نکرد بر خاست با قدم های سنگین راه می رفت!ولی به کجا؟نمی دانست!آسمان گرگ و میش بود داشت صبح می شد یا شب؟پاهایش تقریبا روی زمین کشیده می شدند!نشست به نظرش کنار همان قبر بود!خوابش می آمد خمیازه ای دراز کشید!اما باید به خانه بر می گشت!

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط   | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا