تبليغاتX
شمیم شب
 
شمیم شب
 
 
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من..
 
 ((چند لحظه بیشتر...))

هوا سرد بود.از آن روز های سردی که هر 

سال یکی دو روز بیشترطولنمی کشید.باد

که می وزید تا مغز استخوان هر جنبنده ای

نفوذ می کرد.همه چیز یخ زده بود . حتی

صدای آزار دهنده ی بوق اتومبیل ها .صدایی

اگرگاه گداری به گوش می رسید، صدای

زمزمه وار رهگذری بود که فحش می داد .

 برف باریده بود روی ماشین های ساکن کنار

 خیابان، روی سایه بان مغازه ها وداخل پیاده

 روی کنار خیابان وجلوی مغازه ها تلانبار شده

 بود.مردم پشت سرهم تنه می زدند و دور

 می شدند. دیگر سریع قدم بر نمی داشت.

قدم هایش مثل نفس هایش به شماره

افتاده بودند. راه زیادی نمانده بود. برف هنوز

هم می بارید اما نه مثل دیشب . آرام و تکه

 تکه می بارید. خورشیدهم کم کم روشن می

 شد. مردم  یقه ی پالتو هاشان را بالا داده

 بودند و کیف بدست وباعجله والبته با لرزی

که برف در وجودشان خالی می کرد، روبه

سوی محل کار یا تحصیل شان سرازیر بودند.

عده ای زیر و دوروبر ایستگاه های اتوبوس

خشکشان زده بود. دو سه قدمی بیشتر

نمانده بود. مطمئن بودکه  امروز هم مثل

همیشه دومین نفری است که سر قرارشان

 می رسد. همیشه قرارشان همان جا بود

جلوی سومین مغازه از آخر خیابان. « سلام ،

 ببخش که  کمی دیر شد. آخه هوا...» ابرو

هایش را بالا می برد و زل می زند توی چشمهای مشکی پر رنگش. « آره راست می

 گی دارم بهونه میارم که نگم... » . دستش را

 بالا تر می آورد و می گیراند لای میله های

 حفاظ جلوی مغازه. سرش را نزدیک تر می

برد. باد زوزه می کشدو فضای مابین شیشه

 ی ویترین و حفاظ فلزی را سردتر می کند.

آب دماغش را بالا می کشد. « راستی تا حالا

 گفته بودم که تورو چقدر... . »  مردی تنه می

 زند و اورا از حفاظ فلزی جدا می کند. لحظه

 ای سکوت می کندواز چشمها ی مشکی

 پررنگ جدامی شود. بی تفاوت به تنه ای که

خورده است، بر می گردد و دوباره جلوی

مغازه می ایستد. نگاهش را سرشار از

 کنجکاوی می بیند وادامه می دهد:« آخه تو

با همه فرق داری ... و درست مثل منی. اصلا

 خود منی. » از حفاظ فلزی جدا می شود و

پشت به مغازه تکیه می دهد به حفاظ.  به

 انتهای پیاده رو خیره می شود. طوری نگاه

می کند که انگار می خواهد آخرین جنبنده را

در انتهایی ترین نقطه ی خیابان ببیند. برف

 روی شانه های پالتوی مشکی رنگش لایه

 ای سفید رنگ جا گذاشته است. لبهایش را

روی یکدیگر فشار می دهد. « من یکی که

 عادت کردم. مردم همه مثل هم اند ، تا حالا

میون این همه ملت یکی پیدا نشده که...» به

 سرعت نیم دور می چرخد وروبه ویترین

مغازه داد می زند« می دونم که خوب می

فهمی چی دارم می گم...» مشت محکمی

به حصار فلزی می زند. «خوب تو هم یه

چیزی بگو ...چرا لال شدی؟!» لحظه ای

ساکت می شود.  زیاده روی کرده ، ناراحتی

 را از چهره اش می خواند . خورشید بالا تر

آمده است. مردم هنوزهم تنه می زنند. داخل

 ویترین را خوب نمی تواند ببیند. روی شیشه

 ی ویترین تصویر صورتی کشیده با دو سوراخ

 تاریک و لب و لوچه ای سرخ و آویزان را خوب

 می تواند تشخیص دهد. « خب... خب .. تو

رو هم هیچ کس نمی بینه با این که درست

جلوی چشمشونی. بارها برام اتفاق افتاده

 که توی چشماشون خیره شدم ولی ...فقط

سه چهار ثانیه بیشتر نخواستن  نگاهمو

تحمل کنن ولی اون روز که تورو دیدم...»

 هوای سرد مقابل صورتش را با دمی عمیق

 به داخل می مکد ودرحالی که لبخندی

 گوشه ی لبش نشسته و نگاهش را به زمین

 دوخته است ، سرش را چند بار به چپ و راست تکان می دهد و نفسش را بیرون می

دهد. بخار حاصل از باز دم صورت دختر را

درحاله فرو می برد. دختر دستش را بالا آورده

 ودر کنار عینک زیبایی که به چشم دارد

متوقف کرده است. ساعد سفید رنگش با آن

ساعت نقره ، که از آستین کت آبی رنگش

بیرون آمده ، ویقه ی باز که تا خط سینه اش

 امتداد پیدا کرده است ، جذاب ترین تصویری

 است که می توان از او دید.چشمهایش

 مشکی رنگ بودند ولی آنچه چشمهایش را

 جذاب تر می کرد آبروهایش بود. ابروهایی

بالا رفته با شکستی در انتها و کشیدگی

نرمی روبه پایین . لبهایی با رژ صورتی رنگ با

 حالتی که انگار هرلحظه در ابتدای  یک لبخند

 باشند . خورشید دیگر کاملا طلوع کرده بود 

 وپسر با این که دیگر نمی توانست چیزی را

در داخل ویترین تشخیص دهد ولی همچنان

مسیر نگاهش را تغییر نمی داد مطمئن بود

که هنوز نگاهش می کند.  تصویر مرد چاقی

را که در حال طی کردن عرض خیابان بود در

شیشه ویترین تشخیص داد.« دیگه باید

 برم... تا فردا»  .   یقه ی پالتو اش را بالا می

 دهد و راه آمده را بر می گردد .مرد چاقی در

 حالی که دسته کلیدش را  بالا و پایین می

اندازد عرض خیابان را طی می کند. پسر را از

 پشت دید می زند و سرش را تکان می دهد .

-من راه نشین(پریا)-

 
 
 
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط پریا شجاعیان  | 
 
  بالا