تبليغاتX
شمیم شب
 
شمیم شب
 
 
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من...
 
 

باسلام...

در سینه کسی که راز پنهانش نیست      چون زنده نماید او،ولی جانش نیست

رو!درد طلب كه علتت بي درديست...          درديست كه هيچگونه درمانش نيست!

 

بعد از یک دوره ی تقریبا طولانی باز هم آمدم....راستش تصمیمی برای آپ کردن یا نکردن وبلاگ نداشتم و این خودش نوعی بی تصمیمی محسوب میشد!واگر امشب خواستم چیزی بنویسم دلم خواست و من اجابت کردم...

!می گذرم از تمام حرفها و اتفاق ها...و ممنونم از کسانی که در بدترین شرایط تنهایم نگذاشتند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

***با سه کار که هیچ ربطی بهم ندارند،زنده بودنم را اعلام می کنم!***

(۱):

((دلقک))

با چهره اي دلقك سوخته

مي رقصم بر تمام كليسا هاي آتن

وچرخ مي زنم

كه فاتح شده ام!

مدام عكس بگيريد

تا گول بخورم و سرم را بكنم توي ماه

و بتركم از شر حسودي كه نوازش مي كند!

ʤ

برق مي زنم

برق مي زنم

تا

خشك مي شوم

و قاب مي شوم روي ديوار!

پروانه را پرواز بنوشان...

و چايت را هم بزن

با چشمهاي دلقكي كه

با فك دراز

قهقهه زنان

فاتح شده بود!

(۲)

((گندم))

صدای برخاست:

که گندم زاییده ام!

به شکرانه ی نگاه لوچ زکیه

و نگاه های هیز اسماعیل

گندمی زاده شد

که توی کوچه ای می دود

که بادار شود!

ʤ

گندم!!!

روی دریایی لیز می خورم

که بی قرار چشمهای نجیب تو ام!

مرا ترسي از دريا نيست

كه عاشقت شده ام!

ʤ

من دلتنگ آن عصر هاي پنچ شنبه ام

...

كه مي گيرد و مي پاشد،

روي صورتم....

بوي گندمي كه-بي آفتاب!-

لوچ و هيز شده بود!

(۳)

((معصوم))

معصومیتی پریده رنگ

روی دستانم سنگینی می کند!

بگو...

کجای جهان این کودک بیمار را

جای دهم؟

که نه آسیبی به دستهای من برساند

ونه به چشمهای تو!

من از تمام روزهای گندخود

که نظاره گر ناجی بلند قد بوده ام بیزارم!!!

من دلم معصومیتی می خواهد

که خودم،با دستهای خودم

دور گردنش حلقه کرده،خاکش کردم!

ʤ

من اعجوبه اي را مي شناسم

كه درون من به خواب رفته

هر مرده اي را زنده مي كند

حتي كودك معصوم من را!

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط پریا شجاعیان  | 
 
  بالا