|
شمیم شب
|
||
|
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من... |
خوب اینو براتون میذام...امیدوارم خوشتون بیاد
عینک....
بخار خسته روی شیشه هست؟؟
و یا چشمان خسته ام تار میبیند؟؟
و صدای قدم های کسی در انتظار یک صدای تازه سوت میزند!
و حیف...چشمهای من هیچ چیز نمی بیند!
عروسک ها خوابشان برده
وساعت گیج جلو میرودو همچنان در انتظار یک صدای تازه سوت میزند!!
و مادرم از بیکاری....
ابتدا برادرم را مدح میکند وبعد
سراغ سجاده پر دعای ملتمس خویش میرود
و همیشه سوال من این بود:
-مدح برادرم برای چه بود؟؟
و شاید پدرم این توهم تلخ بخار گرفته را پر رنگ کرد
ودست روی شیشه کشید و یا شاید عینکی برا ی من خرید...!
که حصار همیشه برای من نامحدود است
ودریدن این حصارها...
سیاست خواهرم را میخواهد که
صبر من در انتهای کار داد میزند و کار خراب مشود!
***
واعظی حرف میزند و من...
فکر خلوت او و آن کار دیگرم!
دختری سر تکان میدهد و عروسک ها خوابشان میاید
و ساتم جیغ میزند!
و چشمهایم صورت واغظک را نمیبیند!
ولی سجاده ی مادرم در دستهای اوست
نه!!!
پدرم اینجا نیست ولی ...
دیگر جایی نمی بینم!
پدرم راست می گفت:حصار ها نا محدود است!!!
دست در جیب می کنم و عینک بر چشم میزنم!!!
|
|