تبليغاتX
شمیم شب - مقدمه...
 
شمیم شب
 
 
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من...
 
سلام.........................راستش خیلی وقت  بود میخواستم شعر ها و داستانامو بنوسم که حالا همت کردم!!!

خوب  اینو  براتون میذام...امیدوارم خوشتون بیاد

   عینک....

بخار خسته روی شیشه هست؟؟   

و یا چشمان  خسته ام تار میبیند؟؟    

و صدای قدم های کسی در انتظار یک صدای تازه سوت میزند!

و حیف...چشمهای من هیچ چیز نمی بیند!

عروسک ها خوابشان  برده

وساعت گیج جلو میرودو همچنان در انتظار یک صدای تازه سوت  میزند!!

و مادرم از بیکاری....

ابتدا  برادرم را مدح میکند وبعد

سراغ سجاده پر دعای ملتمس خویش میرود

و همیشه سوال من این بود:

-مدح برادرم برای چه بود؟؟

و شاید پدرم این توهم تلخ بخار گرفته را پر رنگ کرد

ودست روی شیشه کشید و یا شاید عینکی برا ی من خرید...!

که حصار همیشه برای من نامحدود است

ودریدن این حصارها...

سیاست خواهرم را میخواهد که

صبر من در انتهای کار داد میزند و کار خراب مشود!

***

واعظی حرف میزند و من...

فکر خلوت او و آن کار دیگرم!

دختری سر تکان میدهد و عروسک ها خوابشان میاید

و ساتم جیغ میزند!

و چشمهایم صورت واغظک را نمیبیند!

ولی سجاده ی مادرم در دستهای اوست

نه!!!

پدرم اینجا نیست ولی ...

دیگر جایی    نمی بینم!

پدرم راست می گفت:حصار ها نا محدود است!!!

دست در جیب می کنم و عینک بر چشم میزنم!!!                          

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط پریا شجاعیان  | 
 
  بالا