وبلاگ اسما خداوردی زاده
www.sarabcheye-tanhayi.blogfa.com
ببخشید که دوباره می ام...ولی آی دا یه چیزایی برای من نوشته بود که می خواییم شماها هم بخونین وبدونین...
****************************

پریای عزیز ! این شهر که رنگ به رنگ میشود و همیشه چرخ ها مثل فلک ، زخم را نمک میپاشند .. شاه توت ها که طعم گس نبودن میدهند .. و خیابان هایش از دیوانه های آفتابه به گردن پرند !! اگر من ها و تو هااا سوار تاکسی شویم و ویار هندوانه نداشته باشیم و شاه توت را روی گونه های دخترک آدامس فروش رژگونه نزنیم .. کدام مرد پیاده رو هارا قدم خواهد زد تا دل پیاده رو ها نگیرد ؟؟؟؟
کدام مرد ویار هنوانه خواهد داشت ؟؟؟؟ اگر بهار باشد.. یا تابستان .. یا زمستان ؟؟؟
کدام مرد شاه توت را به گونه ی دخترک های سر چهار راه هامان خواهد مالید تا برای دلخوشی شان هم شده عروس شب چشم هامان شوند ... ؟؟؟؟
اگر من و تو عرویسک ها را عاشق نشویم .. طعم شاه توت ها را سرخ نشویم ... وپیاده روها را راننده نشویم ... هندوانه را ویار نداشته باشیم ....مرد های دیوانه را شعر نسراییم ... آقای دکتر را بیمار نشویم .......مملکت سوت و کور میشود .. مملکت به جنون ِ هيچ ميرسد .. مملكت ويران ميشود و ادم هايش هرگز نخواهند فهميد كه نامه براي دوست نوشتن قرار نيست از دوستت دارم پر شود .. درد را هم ميتوان نامه نوشت .. هندوانه را.. شاه توت را .. راننده را .. ديوانه را ...
اگر كسي پا به پاي من و تو چهار راه ها را دور نزده باشد اين وبلاگ را نخواهد فهميد !
پرياي عزيز ! من از قعر همه ي دست نوشته ها برايت لبخند را درد ميسرايم كه فراموشت نشود پشت چهره ي لبخنده ي هاي قاب شده .. كه روسري هاي صورتي آشكار است .. چادر شب هاي بي چراغ نيز پنهان است .. اگر امروز از نامه ي تو دفاع نكنم فرا مرا به دار خواهند اويخت ! و من گردن آوريز ندانسته هاي مردم ميشوم !
پرياي عزيز ! اين شهر بدوم چهار راه هاا .. بدون مردك هاي ديوانه ي آفتابه به گردن .. بدون شاه توت ها روي سر شعر هامان خراب ميشود ..
شتاب كن !!!!! پريا !

***************************
((پريا و شاه توت ....))
و قارچ مي كردند
انگشت هاي من
گونه ي سرخ شاه توت ها را
چند
ثانيه
ب
ع
د
اتاق ِ دست هاي من
_ به ناز _
نشست پشت فرمان
دنده را با هفتاد
و تو را
با هزار چهار راه
رساند به بلوار نقاشي هات
پيش از آن مرد ديوانه اي كه
به رنگ سبز خورشيد
قهقهه ميزد !
مادرت هنداوانه تعارف ميكرد
قلب كسي) صد و دوازده در صد) ميزد
قلب من
ميان عرق پيشاني ام
روي تخت خوابت ولو شده بود
....
داستان را از آغاز حدس زده بودم
و فهميدم
بايد
كجاي چشم هات قدم بزنم
كه رخ ساره را
با فاصله ي چند هزارم آي دا
درخت ِ ماه بكاري
و با آب و نان مطب كسي
به صبح برسي
_ در من ! _
..پنجره بلد نبود
كه نسيم سيالش را
تف ميكرد ! روي صورت هر چه شاعر ِ دلتنگ ...
دست آموز ناشي
آن شب
شاه توت ها را اشتباه چيد
كه تا قلم كار ميكرد
تمام سطر ها را
خطِ اشتباه ميزد !
#
ايستگاه لبخند هايت بود
كه مرا
پري وار
ميان قفسه ي عروسك هات
كودك كرد
و ندانستم
اين سرعت غير مجاز
چگونه ايست خورد
كه بدون ترمز
متوقف شدم
و تا چشم باز كردم
پشت در
نگاهي خشك شده بود
و پريا
توي دست هاي من
به زلالي شاه توت هام ميماند
و اتفاقي كه افتاده بود ...
چند سطر ديگر مانده ..
تا به ايستگاه گريه ها برسيم !
آقاي راننده ! نگه دار !
بايد پياده شويم
- آي دا
**********************
"ايستگاه ما"
اين خيابان ها قدم هايمان را حفظ شد...
و تمام خنده هايمان ريخت روي دستهايمان
زلال ،آبي،پر آي دا....
تمام خنده هايت كه پاشيد روي صورتم...!
-كمي بهتر شد!-
و شاه توت هايي كه در خيابان هاي خالي رخساره
طعم گس پرياي بي" آي دا"مي دهند!
و ما هميشه پياده مي رويم....
و تاكسي ها را هميشه داد زده ايم:
-بي خيال!-
***
واين پنجره كه با عروسك،
منتظر شعر هاي توست....!
برايم شاه توت مي دهد!
آخرتو كه نبودي...
پنجره صبح را روي صورتم تف كرد
و...
چه زود فراموشم شد؟؟
-وقتي خنده ات پاشيده شدو...
تف پنجره را شست!-
***
بلوار نقاشي ها هم رنگي ست
درست ...
مثل روسري صورتي ات...
كه نقاشي لبخنده ات را مدام قاب مي كند!
و حالا....
من چقدر ويار هندوانه دارم...؟؟؟
و هزار چهارراهي كه مردهاي ديوانه را دورزديم!!!
و عروسك هايم كه با يك بار ديدن...
عاشق دختر پر نقاشي صورتي شده اند!!!
عر ق هاي ولو شده روي تخت خواب را مي بوسند...
آي دا؟؟
روي چشمهايم قدم بزن...
تا داد بزنم:
-آقاي راننده؟نگه دار...
اينجا ايستگاه شاه توت ماست!
-پريا-
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط پریا شجاعیان
|